تبليغاتX
سرمستان

سرمستان

آشنایی با تاریخچه آرامگاه بزرگان

برای اولین بار ،  65 سال پس از درگذشت حافظ ، در سال 856 ه. ق استاد" شمس الدین محمد یغمایی" اقدام به ساخت عمارت گنبدی بر فراز آرامگاه حافظ نمود و در برابر آن حوضی بزرگ ساخت. آب این حوض از آب ركن آباد تامین می شد. این بنا در اوایل قرن یازده ه. ق در زمان سلطنت شاه عباس كبیر تعمیر شد. بعد از آن نیز نادر شاه دستور تعمیر آرامگاه حافظ را صادر كرد.

ساختمان اصلی مزار حافظ در زمان كریم خان زند در سال 1187 ه. ق  شكل گرفت. او عمارت زیبایی به سبك دیگر بناهای زندیه و تالاری كه دارای چهار ستون سنگی یك پارچه بلند بود ، برای آرامگاه ساخت و باغ بزرگی در جلوی  تالار احداث كرد. سنگ مرمر بزرگی كه اكنون موجود است و روی آن دو غزل از شاه غزل های حافظ با خط عالی نستعلیق حك شده، به همین دوره تعلق دارد. پس از كریم خان زند، در سال 1295 ه. ق " حاج معتمدالدوله فرهاد میرزا" كه فرمانروای فارس بود، نرده ای آهنی در اطراف مزار نصب كرد و تعمیرات مختصری نیز در محوطه آرامگاه نمود. بعدها نیز خانواده قوام تعمیراتی دیگر در محوطه و بناهای اطراف به عمل آورد. در سال 1314 شمسی بر اثر تلاش های علی اصغر حكمت، اعتباری برای ساختن یك ساختمان زیبا و مجلل مقرر و ساخت آرامگاه شروع شد. نقشه ساختمان توسط باستان شناس فقید" آندره گدار" باستان شناس فرانسوی، به سبك بناهای كریم خانی با تغییرات متناسبی تهیه شد. ساختمان در سال 1317 به اتمام رسید. سطح داخلی سقف مقبره جدید كه روی هشت ستون سنگی قرار دارد ، با كاشی كاری معرق رنگین پوشیده شده و هشت بیت از یك غزل حافظ روی سنگ های یك پارچه آن حك شده است.

نمای خارجی سقف آرامگاه دارای تـَرك های متعدد و چون كلاه قلندران و درویشان است. پوشش مسی این سطح به مرور زمان اكسیده شده و رنگ زنگاری زیبایی یافته است. در باغ شمالی دو حوض مستطیل بزرگ كه منبع آب جوش های بزرگ  باغ  است ، احداث شده. باغ آرامگاه را تالار وسیع و باشكوهی به عرض هفت متر و طول 56 متر كه از بیست ستون سنگی تشكیل شده ، از باغ ورودی جدا می سازد. چهار ستون وسط  تالار با سرستون یك پارچه از دوره كریم خان به جای مانده و 16 ستون دو پارچه در سال 1315 نصب شده است. دیوارهای دو سوی تالار با سنگ های مرمر تزیین شده و بر فراز آنها كتیبه ای با خط" میر" از یكی از اشعار نغز حافظ نوشته شده است. این كتیبه قبلاً روی كاغذ نوشته شده بود و بعدها به همان شكل به سنگ مرمر منتقل شد. بر پیشانی دیوارهای باغ مقبره ، كتیبه های دیگری از شاه غزل های حافظ به خط ثلث با كاشی در زمینه لاجوردی تهیه و نصب شده است. این خطوط توسط " امیرالكتاب ملك الكلامی" نوشته شده است.

برخی از اشخاص معروفی كه افتخار همجواری با تربت حافظ را یافته و پیرامون او به خاك سپرده شده اند ، عبارت اند از فرصت الدوله شیرازی ، میرزا نظام الدین دستغیب ، علی محمد قوام الملك و فرزندان او، میرزا محمدرضا حكیم ،  میرزا عباس حكیم ، دكتر لطفعلی صورتگر شیرازی ، محمد خلیل رجایی و...

 

نمايي از مقبره حافظ در شيراز

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت8:54توسط سهیلا | |

 

 هر روزتان  نوروز               نوروزتان پیروز

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت9:52توسط سهیلا | |

+نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت19:28توسط سهیلا | |

 

 

جملات و شعرهای عاشقانه از فریدون مشیری

او شاعری است صمیمی و صادق که شعرش آینه تمام نمای احوال و صفات اوست.کلام مشیری ، منزه و محترم است. او شاعری است ادیب که در همه حال حرمت زبان و اهل زبان را حفظ می کند.اندیشه هایش انسان دوستانه و نجیب است و برای احساسات و عواطف عاشقانه از لطیف ترین و زیبا ترین واژه ها و تعبیرها سود می جوید.

فریدون مشیری در سی ام شهریور ماه 1305 در تهران به دنیا آمد. در دوران خردسالی به شعر علاقه داشت و در دوران دبیرستان و سال های اول دانشگاه ، دفتری از غزل و مثنوی ترتیب داد. آشنایی با قالب های شعرنو، او را از ادامه ی شیوه ی کهن بازداشت، اما راهی میانه را برگزید.

 

مشیری، نه اسیر تعصبات سنت گرایان شد، نه مجذوب نوپردازان افراطی . راهی را که او برگزید، همان حالت ِ نمایان ِ بنیان گذاران شعر نوین ایران بود. به این معنا که، او شکستن قالبهای عروضی، و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده ی بجا و منطقی قافیه را پذیرفته و از لحاظ محتوی و مفهوم هم با نگاهی تازه و نو به طبیعت، اشیاء، اشخاص و آمیختن آنها با احساس و نازک اندیشی های خاص خود، به شعرش چهره ای کاملاً مشخص داده بود .

استاد برجسته " دکتر عبدالحسین زرین کوب «درباره ی فریدون مشیری گفته است: «با چنین زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون واژه به واژه با ما حرف می زند، حرف هایی که مال خود اوست، نه ابهام گرایی رندانه . شعر او سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه ی خاص، مکتب خاص و دیدگاه خاص ، خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ریا عشق را می ستاید، انسان را می ستاید و ایران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»

 

زندگی نامه فریدون مشیری

 

فریدون مشیری در دوران شاعری خود، در هیچ عصری متوقف نشده، شعرش بازتابی است از همه ی مظاهر زندگی و حوادثی که پیرامون او در جهان گذشته و همواره، ستایشگر خوبی و پاکی و زیبایی و بیانگر همه ی احساسات و عواطف انسانی بوده و بیش از همه خدمتگزار انسانیت است.

فریدون مشیری، سال ها در برخی از مجلات معروف سال های گذشته همچون: ماهنامه سخن، مجله گشوده، سپید و سیاه قلم زده و همکاریی نزدیک با نشریات داشته است.

او در سال 1333 ، از دواج کرد و دو فرزند بنام های بهار و بابک داشت که هر دو دانشگاه را به پایان رسانده و در کنار آثار او، ثمره زندگی او بودند.

دفترهای  شعر

  • ۱۳۳۴ تشنه طوفان
  • ۱۳۳۵ گناه دریا
  • ۱۳۳۷ نایافته
  • ۱۳۴۰ ابر
  • ۱۳۴۵ ابر و کوچه
  • ۱۳۴۷ بهار را باور کن
  • ۱۳۴۷ پرواز با خورشید
  • ۱۳۵۶ از خاموشی
  • ۱۳۴۹ برگزیده شعرها
  • ۱۳۶۴ گزینه اشعار
  • ۱۳۶۵ مروارید مهر
  • ۱۳۶۷ آه باران
  • ۱۳۶۹ سه دفتر
  • ۱۳۷۱ از دیار آشتی
  • ۱۳۷۲ با پنج سخن‌سرا
  • ۱۳۷۴ لحظه‌ها و احساس
  • ۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین
  • ۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی
  •  

    اگر قرار باشد از میان نسل شاعران رومانتیک پس از نیما به دنبال چهره بگردیم ، بی درنگ نام فریدون مشیری به ذهن متبادر می شود. با مطالعه آثار مشیری می توان به خوبی دریافت که درک و دریافت او از ابداعات نیما به پیدایش شعری منجر شده است که بیشترین نزدیکی را با تئوری های مورد نیاز نیما دارا است. روایت ، تصویر و هارمونی از مهمترین مشخصه هایی است که در شعرهایی است که در شعرهایی مثل « کوچه » این نزدیکی به خوبی به نمایش می گذارد. مضامین اشعار مشیری از دیگر ویژگی هایی است که او را بامردم کشورش پیوند می دهد. از این دیدگاه ،مشیری را می توان شاعری دانست که در طول چندین دهه شاعری ، هرگز از نیازهای اجتماعی مردم غافل نماند. شعر مشیری قلمرویی بسیار گسترده از اشعار سیاسی مانند « پرواز با خورشید » گرفته تا اشعاری مثل « کوچه » و شعرهای اجتماعی مانند « پرکن پیاله » در نوسان است و جهت این نوسان هماره از موج هایی که شاعر از اجتماع دریافت می کرده تاثیر پذیرفته است.

     

    مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌ای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

    فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد .


     

    اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

    افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

    ***

    اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

    وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

    ***

    با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

    بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

    ***

    امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

    درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

    ***

    ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

    تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

    ***

    چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

    اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

    ***

    با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

    چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

    ***

    تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

    خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

    ***

    بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

    بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

    ***

    تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

    لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

    ***

    دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

    وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

     

    +نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت6:5توسط سهیلا | |

     

     

     

    واژه های مقدس هم مثل آدم هایی که آنها را به کار می برند، حرمت و شرفشان بالا و پایین می رود. وقتی آنها را از زبان یا قلم یک نفر که دوستش دارید می شنوید فرق می کند.

    کتاب زمستان ۶۲

     

     

     

     

    در دومین روز از اسفندماه ۱۳۱۳ خورشیدی، در محله درخونگاه تهران، پسری به دنیا آمد که پدرش ارباب حسن، اسم او را اسماعیل گذاشت. اسماعیل در خانه ای شلوغ متولد شد; خانه ای که ۹ فرزند دیگر ارباب حسن هم در آن زندگی می کردند. مادر و خواهرها که اسماعیل را خیلی دوست داشتند، روی او نام ناصر گذاشتند و هنوز هم نزدیکان، او را ناصر صدا می زنند; نه اسماعیل فصیح.

    ارباب حسن، زمانی که اسماعیل دو ساله بود درگذشت و او از همان ابتدا یتیم بزرگ شد. تحصیلا ت ابتدایی خود رادر مدرسه عنصری به پایان رساند و در سال ۱۳۲۶ وارد دبیرستان رهنما در خیابان فرهنگ شد تا با دیپلم طبیعی تحصیلا ت خود را پایان دهد. آن روزها که دولت دکتر محمد مصدق دچار مشکلا ت مالی و فشارهای اقتصادی بود و فروش خدمت سربازی رونق داشت، فصیح با پرداخت ۱۰۰ تومان، معافی گرفت و در سال ۱۳۳۵، با اندک پولی که در اختیار داشت، ایران را ترک کرد تا جهان تازه ای را تجربه کند. ابتدا به استانبول رفت تا از آنجا به پاریس برود. اما مقصد او آمریکا بود; دانشگاه مانتانا. همان جایی که پیش از حرکت از ایران، از طریق سفارت آمریکا از آنجا پذیرش گرفته بود. لیسانس خود را در رشته شیمی از دانشگاه مانتانا می گیرد و در سانفرانسیسکو با دختری نروژی به نام آنابل کمبل ازدواج می کند. اما همسرش هنگام زایمان در بیمارستان، همراه با نوزادی که در شکم داشت فوت می کند تا فصیح، مهمترین تراژدی زندگی خود را تجربه کند. فصیح که لیسانس ادبیات انگلیسی خود را هم در مانتانا گرفته بود، پس از تراژدی مرگ همسر به ایران برمی گردد تا دوران تازه ای را آغاز کند. دورانی که اگر چه برایش مملو از حوادث تازه بود، اما زخم درگذشت همسر هنوز او را آزار می داد.

    فصیح پس از بازگشت به ایران، از طرف صادق چوبک نویسنده بنام آن روزها به شرکت ملی نفت معرفی می شود و به استخدام این شرکت درمی آید. فعالیت در اهواز، خلوت تازه ای برای فصیح پدید میآورد و فرصتی فراهم می کند تا نخستین رمان خود را بنویسد. شراب خام در سال ۱۳۴۷ زیر نظر نجف دریابندری، زمانی منتشر می شود که فصیح برای انجام یک ماموریت پژوهشی از سوی شرکت ملی نفت ایران به آمریکا رفته بود و در حال اخذ مدرک فوق لیسانس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی بود. شراب خام با موفقیت خوبی مواجه می شود و فصیح پس از بازگشت به ایران و آغاز تدریس در دانشکده نفت آبادان، داستان نویسی را ادامه می دهد. مجموعه داستان های کوتاه «خاک آشنا» در سال ۱۳۴۹، رمان «دل کور» در سال ۱۳۵۱، مجموعه چهار داستان کوتاه تولد/ عشق/ عقد/ مرگ در سال ۱۳۵۱ و مجموعه داستان های کوتاه «دیدار در هند» در سال ۱۳۵۳ منتشر شد. فصیح دو سال پس از آنکه از آمریکا به ایران بازگشت، با خانم «پریچهر عدالت» ازدواج می کند که حاصل این ازدواج دو فرزند است. سالومه اکنون در شیکاگو زندگی می کند و «شهریار» که در کرج است.

    در سال ۱۳۵۸ رمان «داستان جاوید» که آن را می توان ادای دینی به زرتشت، پیامبر ایرانیان پیش از اسلام دانست منتشر شد که مورد توجه بسیاری قرار گرفت.

    فصیح نویسنده ای است که آثارش براساس واقعیت های موجود نوشته شده و رخدادهای روز در آن جلوه بارزی دارد. به همین دلیل هم هست که به عنوان نمونه، در «شراب خام»، فضای ایران اواخر دهه ۱۳۳۰ به خوبی تصویر شده، «لاله بر افروخت» که پس از داستان جاوید منتشر شد به انقلاب اسلامی ایران پرداخته و «ثریا در اغما» و «زمستان ۶۲» هم به جنگ تحمیلی هشت ساله اختصاص یافته اند. پس از انتشار «لاله بر افروخت»، جنگ آغاز شد و با تعطیلی دانشکده نفت آبادان، فصیح در ۴۷ سالگی با سمت استادیار زبان انگلیسی تخصصی چاره ای جز بازنشستگی نیافت. دراین دوران بود که ماندگارترین آثار فصیح تدوین و منتشر شد. ابتدا «ثریا در اغما» در سال ۱۳۶۲ منتشر شد که در فضای تلخ آن سال ها بسیار مورد توجه قرار گرفت و به عنوان یک منبع از دوره ای از تاریخ معاصر ایران می توان آن را مورد استفاده قرار داد. «ثریا در اغما» تاکنون به زبان های مختلف از جمله انگلیسی، عربی، آلمانی و فرانسوی منتشر شده است.

    در سال ۱۳۶۴ فرصتی فراهم شد تا رمان «درد سیاوش» که سال ها پیش از انقلاب نوشته شده بود منتشر شود. در همین سال شاهکار بزرگ فصیح، «زمستان ۶۲» منتشر شد که به جرات می توان آن را در زمره ۱۰ اثر برتر ادبیات معاصر ایران قرار داد. در سال ۱۳۶۹، رمان «شهباز و جغدان» که آن نیز همچون درد سیاوش پیش از انقلاب نوشته شده بود و مجموعه داستان های «نمادهای دشت مشوش» منتشر شدند. در سال ۱۳۷۲، اسماعیل فصیح این بار با رمان عظیم «فرار فروهر» جامعه ادبی ایران را شگفت زده کرد. یک سال بعد «باده کهن» و «اسیر زمان» هم منتشر شدند که هر یک از جنبه ای، کار تازه ای در بین آثار فصیح محسوب می شوند. باده کهن فضایی متفاوت از سایر آثار فصیح دارد و اسیر زمان هم از این جهت که برخلاف سایر آثار فصیح، در مدت زمانی طولانی - و نه صرفا در مقطعی کوتاه از زمان- به تصویر کشیده شده متفاوت از سایر آثار اوست.

    در سال ۱۳۷۵ رمان «پناه بر حافظ»، در سال ۱۳۷۶ رمان های «کشته عشق» و «طشت خون» ودر سال ۱۳۷۷ رمان «تراژدی کمدی پارس» و نیز «بازگشت به درخونگاه» منتشر شدند. سپس نوبت به «نامه ای به دنیا» رسید. اگر در تمامی آثار فصیح رنگی از مرگ را در انتهای داستان می بینیم، در نامه ای به دنیا، فصیح، مرگ را به ابتدای داستان آورده است. پس از آن «گردابی چنین هایل» منتشر شد. در سال ۸۳، «عشق و مرگ» که نزدیک ترین روایت به زندگی شخصی فصیح است منتشر می شود. پس از آن رمان «تلخکام» را می نویسد اما این رمان ۹ ماه در انتظار مجوز انتشار می ماند تا اینکه فصیح به دلیل فشار عصبی حاصل این ماجرا، به دلیل بروز عارضه مغزی در بیمارستان بستری می شود. بهار ۱۳۸۶ این اتفاق رخ می دهد و وقتی فصیح مرخص می شود، مجوز تلخکام را هم صادر می کنند.

    اغلب داستان های فصیح دارای شخصیت اولی به نام جلال آریان است که برگرفته از زندگی واقعی فصیح است. همانگونه که اسماعیل فصیح، همسر نروژی خود را هنگام وضع حمل از دست داده و جلال آریان هم چنین خاطره ای را همواره با خود دارد. همانگونه که فصیح تحصیل کرده آمریکا و کارمند شرکت ملی نفت است، جلال آریان هم چنین وضعیتی دارد. این انطباق در «شراب خام» آغاز می شود، در «زمستان ۶۲» شدت می گیرد و در «عشق و مرگ» به اوج می رسد. فصیح به جز نگارش داستان و رمان، در ترجمه نیز فعال است. ترجمه های «وضعیت آخر» نوشته دکتر تامس آهریس، «ماندن در وضعیت آخر» نوشته خانم دکتر امی بی هریس و دکتر تامس آهریس، «بازیها» نوشته دکتر اریک برن و «خودشناسی به روش یونگ» نوشته دکتر مایکل دانیلز، مهمترین ترجمه های فصیح محسوب می شدند که به عنوان منابع درسی در رشته های روانشناسی، علوم تربیتی و جامعه شناسی در دانشگاه های ایران مورد توجه فراوان قرار دارند. از دیگر ترجمه های فصیح می توان از «استادان داستان» شامل ۳۰ داستان کوتاه از نویسندگان مشهور جهان و «رستم نامه» نوشته پروفسور ویلموت باکستون که شامل داستان هایی از شاهنامه فردوسی است و کتاب «شکسپیر» که شامل زندگینامه، مقدمه ای بر کل آثار شکسپیر و چکیده کلیه ۳۷ نمایشنامه اوست، نام برد. فصیح از فعال ترین نویسندگان معاصر است. اگر سال ۱۳۴۷ و انتشار رمان شراب خام را نقطه آغاز فعالیت های ادبی فصیح بدانیم، تاکنون که بیش از ۴۰ سال از آن تاریخ گذشته است ۳۰ کتاب شامل رمان، داستان های کوتاه و ترجمه از او منتشر شده است. کمتر نویسنده ای را می شناسیم که تا این حد فعال باشد والبته آثارش، هم مورد توجه عامه مردم و هم منتقدان قرار گیرد. از این جهت اسماعیل فصیح، راهی تازه در ادبیات ایران گشود که از این جهت تنها می توان مرحوم احمد محمود را تا حدی به او نزدیک دانست. فصیح اگر چه پرفروش ترین رمان های ادبیات معاصر ایران را نوشته اما پرفروش بودن این رمان ها هرگز موجب نشده تا او در ورطه عامه پسند نویسی بیفتد. آثار فصیح از چنان نثر و داستانی برخوردار است که هم خواننده عام را راضی می کندو هم بهانه را از منتقدان می گیرد. این موضوع در تمامی آثار فصیح صدق می کند اما در سه کتاب از آثار او آشکارتر است: شراب خام، ثریا دراغما و زمستان ۶۲.

                    برگرفته از نوشته حمید رضا شکوهی

    +نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت8:1توسط سهیلا | |

     

    سلام بر دوستان همراه و همدل وبلاگ سرمستان

    راستش مدتیه که انگیزه ی نوشتن وبه روز کردن وبلاگ را به نوعی از دست دادم!

    شاید اتفاقاتی که در طی این مدت در رابطه با جناب افتخاری رخ داد بنده را از شور وشوق 

    نوشتن انداخت وبه نوعی کسلم کرد.

    امروز یکی ازدوستان عزیز که همراه نازنین وهمیشگی وبلاگ هست وبا دلگرمی دائمیشون همیشه

    بنده را مورد تشویق قرار میدن بار دیگر من را به نوشتن وبه روز کردن وبلاگ ترغیب کردند.

    من هم بهتر دیدم نوشتن را ادامه بدم اما با موضوعی متفاوت ....

        به قول فریدون مشیری:

    ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد            هر چه میل دل دوست،

    بپذیریم به جان،                    هر چه جز میل دل او،

                                                                                بسپاریم به باد!


    برای شروع جمله هایی از دکتر شریعتی انتخاب کردم که واقعا زیباست و نوازشگر روح  وجان:

     

    •  هر سلام اغازیست برای زیستن و در عجبم در نماز سلام پایانیست برای خوب زیستن.

     

    • در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:
      آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست
      و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست.

     

    • در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستشان نداریم و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غاقلیم، شاید این است دلیل تنهایی ما.

     

    • اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .

     

    • باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
      باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
      باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

      ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
      وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
      باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
      باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
      باتو،من با بهار می رویم
      باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
      باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
      باتو،من در هر شکوفه می شکفم
      باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
      باتو،من در روح طبیعت پنهانم
      باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
      باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
      غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
      بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
      بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
      بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
      بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
      بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
      ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
      وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

      بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
      بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
      بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
      بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
      بی تو،من با بهار می میرم
      بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
      بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
      بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
      بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
      بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
      درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
      بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
      شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

     

     

    +نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت19:35توسط سهیلا | |

     

     

       آواز عاشقانه ما در گلو شکست          حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست

        دیگر دلم هوای سرودن نمی کند                   تنها بهانه ما ذر گلو شکست  

        سربسته ماند بغض گره خورده در دلم      آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

         آن روزهای خوب که دیدیم ،خواب بود      خوابم پرید وخاطره ها در گلو شکست

            "بادا"مباد گشت و"مبادا" به باد رفت       "آیا"زیاد رفت و"چرا" در گلو شکست

                                      تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

                                  بغضم امان ندادو خدا .....در گلو شکست

    +نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت23:6توسط سهیلا | |

    علیرضا افتخاری

    هنگامه تحویل سال دعای «یا مقلب القلوب و الابصار...» را خواندم، حال آنکه خواندن قرآن و ادعیه دینی، مهارت خاصی را می‌طلبد و تخصص منحصر به خود را می‌خواهد. در آن قطعه، همچنین غزلی از حافظ با مطلع «ساقیا آمدن عید مبارک بادت  وآن مواعید که کردی مرود از یادت » را با زبان شیرین فارسی خواندم.

    در رهگذر همین تحویل سال مطمئن شدم که خواندن «ربنا» نیازمند تسلط بر آیات الهی است، به عبارتی باید قاری قرآن بود تا «ربنا» را آنچنان که شایسته است، خواند. از همین رو است که بارها گفته‌ام اگر اشعار فارسی با معنا و مضمون «ربنا» گفته شود با جان و دل برای هموطنان و همه مردم جهان می خوانم. اما چرا در کاری که نمی دانم و بلد نیستم باید دخالتی داشته باشم؟
    بسیاری می‌گویند چرا «ربنا» را نمی‌خوانی که در پاسخ آنها می گویم که من زبان فارسی را می خوانم که اگر آوای خوشی دارد از لطف حضرت پروردگار است با این همه اگر می‌توانستم که «ربنا» را بخوانم باز هم این کار را نمی‌کردم! آقای شجریان از آنجا که خود قاری قرآن بوده‌اند، «ربنا» را آنچنان خوب خوانده‌اند و حق مطلب را ادا کرده‌اند که دیکر نیازی به نسخه دوم نیست،با این حال چرا باید دنبال دیگرانی باشیم تا این قطعه دلنشین را بازخوانی کنند؟ چرا از داشته هایمان بهره نمی‌بریم؟

    اگر آقای شجریان راضی به پخش این قطعه از صداوسیما نیست ـ که هست ـ می توانیم به شکلی دیگر روزهای رمضانی خود را با این نوای ماندگار افطار کنیم؛ امروز دیگر لوح فشرده «ربنا» در خانه همه مردم پیدا می‌شود و گوشی‌های تلفن همراه نیز این قطعه شنیدنی را میزبانی می‌کند...

    اگرچه باید گفت آیاتی که آقای شجریان خوانده‌اند سالهاست در تاروپود زندگی مردم ریشه دوانده و صداوسیما نیز بهتر است به جای جایگزینی، «اولین نسخه و نسخه اول» را پخش کند.

    فکر و اندیشه هنرمند در اثر او جاری است و این نوای «ربنا» از عمق اعتقادات شجریان بر جان و دل مردم مسلمان می‌نشیند فارغ از رای و نظر سیاسی امروز او...

    به قطعیت می‌توان گفت «ربنا» دیگر در کائنات منتشر شده است و به هیچوجه در بند پخش از رسانه ها نیست اما چه بهتر که شائبه‌ها را برطرف کنیم و دامن هنر را به سیاست آغشته نکنیم...


    +نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت7:32توسط سهیلا | |

     

     

     

                                      آواز دلنواز:علیرضا افتخاری

    +نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت0:56توسط سهیلا | |

    با نام آنكه جانشين همه نداشتن هاست

                                                                          

    سالهاست نغمه اي درياد ما نقش بسته ؛ اي نامت از دل و جان ... . گاه و بي گاه ترانه هايش را زمزمه ميكرديم . ميگويند تنها صداست كه مي ماند ، و بيهوده نگفته اند . مي ماند هر چند نا اهلان امان ندهند ... !

    درود بر ياران صداي جاودان ، نغمه گر عشق ، عليرضا افتخاري

    به ياد داريد كه گروهي در ياهو براي طرفداران عليرضا افتخاري عزيز ايجاد شده بود كه كم و بيش از اين طريق با هم در ارتباط بوديم . متاسفانه فعاليت اين گروه بخصوص در يك سال اخير بسيار كاهش يافته و همانطور كه در جريان هستيد در حال حاضر كاملا غير فعال شده . جنجال هاي چند سال اخير هم دركم كاري طرفداران عليرضا افتخاري بي تاثير نبود . درهر صورت براي جبران كاستي ها تصميم بر اين شد تا يك گروه جديد راه اندازي شده و با عضويت دوستان يك انجمن مجازي پويا تشكيل دهيم . به ياري حق در آينده اي نه چندان دور شاهد فعاليت موثرو مستمر اين گروه خواهيم بود . لينك روز اخبار مربوط به عليرضاافتخاري در سايت استاد و وبلاگهاي طرفداران ايشان از طريق اين شبكه براي شما ارسال خواهد شد . در صورت استقبال ، براي دسترسي تمام دوستان به آثار رسمي و غير رسمي استاد ، چه به صورت صوتي و چه ويدئويي طي برنامه اي منظم به ياري سايرعزيزان در خدمت شما خواهيم بود .

    براي عضويت به لينك زير مراجعه نماييد . فعاليت اين گروه در صورت استقبال شما بزودي آغاز خواهد شد . منتظريم ...

    http://groups.yahoo.com/group/alirezaeftekharifans

     

    +نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت20:36توسط سهیلا | |